نوشته شده توسط یک علیرضا در شهریور ۶م, ۱۳۸۷ | در موضوع: ادبي, طنز
اعصابم خیلی خرد بود. سرم درد می کرد. همه چیز رو تیره و تار می دیدم. حوصله خودم رو هم نداشتم. وقتی می رفتم بیرون جواب سلام کسی رو هم نمی تونستم بدم. همش چشمام سیاهی می رفت. تا اینکه رفتم دکتر و عینکم رو عوض کردم.
بدون نظر از اين مطلب لذت برديد؟ پس مشترك فيد آن شويد !