اگر مي خواهيد مطالب اين وبلاگ را به سادگي و در سريعترين شكل ممكن مطالعه كنيد بهتر است با كليك روي آيكون سمت راست و يا با وارد كردن پست الكترونيكي خود در كادر زير مشترك اين وبلاگ شويد

  ǐ



بايگاني مطالب ‘ورزشي’ موضوع

آخرین امپراطور ( در باب فراز و فرودهای افشین قطبی )

نوشته شده توسط یک علیرضا در آذر ۲م, ۱۳۸۷ | در موضوع: هنري, ورزشي

۱

پادشاهی جوان که تازه به قدرت رسیده است، به دلیل ضعف بینایی قصد استفاده از عینک را دارد ولی اطرافیان به او اجازه انجام این کار را نمی دهند. از نظر آنها عینک زدن یک امپراطور مساوی است با بی اعتباری او. این داستانی است که برناردو برتولوچی آن را به زیباترین شکل ممکن در فیلم آخرین امپراطور به تصویر مبدل ساخت تا ۹ جایزه اسکار در سال ۱۹۸۷ را از آن خود سازد.

۲

پرسپولیس را تنها یک سکوی پرتاب می دانست. دوست داشت در سال ۲۰۱۰ در آفریقای جنوبی در ردیف اول نیمکت تیم ملی نشسته باشد. با این آرزو به ایران آمد. حتی تا پای انتخاب هم رفت. در رختکن شیراز - جایی که متعلق به آنجا بود - با تک تک بازیکنان روبوسی و خداحافظی کرد. ولی بعد از پایان بازی خبری اعلام شد که حکایت از انتخاب علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی ایران میکرد. تا آن زمان برنامه ریزیهای او به خوبی پیش رفته بود. تنها یک چیز را فراموش کرد. نمی دانست که باید با خدا هم لابی کند.

۳

بدون توجه به اینکه استیلی و دیگران در قهرمانی پرسپولیس در لیگ برتر نقش داشتند یا نه، قطبی باعث شد پرسپولیس تنها تیمی باشد که دوبار لیگ برتر را فتح کرده است. محبوب تماشاگران شده بود. حتی کسانی که طرفدار پرسپولیس نبودند. ادبیاتش بسیار به دل می نشست. وقتی علی دایی با خدا لابی کرد، او نیز چمدان خود را بست و رفت. رفت دنبال کار خود. زندگی خود. افشین امپراطورش می خواندند. تا پیش از آن تنها پادشاه این فوتبال علی پروین یا علی سلطان روی سکوها بود.

۴

بزرگترین اشتباه عمرش را انجام داد. به پرسپولیس بازگشت. اما دیگر نه تیمش تیم سال قبل بود، نه خودش. ادبیاتش هم نوع محترمانه تری از ادبیات علی دایی و قلعه نوعی بود. شاید خودش هم فکر نمی کرد که چطور در دو سال این قدر می تواند تغییر کند. او که خود با شعار تغییر آمده بود.

۵

رفتنش هم همچون آمدن دوباره اش عجیب بود. می گویند مشکلاتی داشته، موانعی در کار بوده. ولی خودش هم می داند در پس تمام این بهانه ها ترس از نابود شدن همین ویرانه ای که از امپراطوری اش باقی مانده است، مهمترین دلیل رفتنش بود. از این پس هیچ کس با عنوان امپراطور در این فوتبال شناخته نخواهد شد. قطبی آخرین امپراطور این فوتبال بود. ولی چقدر با آخرین امپراطور برتولوچی تفاوت داشت. آن امپراطور تمام اطرافیانش را تغییر داد ولی این امپراطور در برابر همه اطرافیانش تغییر یافت.



فوتبال افیون توده هاست !؟

نوشته شده توسط یک علیرضا در مهر ۲۴م, ۱۳۸۷ | در موضوع: ورزشي

پیش نوشت : این مطلب قسمتی از مقاله Football Realit and Myth نوشته گاله آنو است که بخشی از آن در نشریه گلستانه شماره ۲۶ و ۲۷ با عنوان هر یکشنبه در انتظار معجزه به چاپ رسیده است. وقتی مطلب را خواندم ترجیح دادم تعداد بیشتری آن را بخوانند.

در ماه‌ آوریل‌ ١٩٩۶، وقتی‌ کماندوها درهای‌ سفارتخانه‌ ژاپن‌ در شهر لیما را شکستند و چریک‌های‌ اشغالگر را سلاخی‌ کردند، شورشیان‌ داشتند فوتبال‌ بازی‌ می‌کردند. رهبر آن‌ها نستور کرپا کارتولینی‌ Cerpa Nestor Cartolini در حالی‌ درگذشت‌ که‌ پیراهن‌ رنگین‌ آلیانزا Alianza باشگاه‌ محبوبش‌ را به‌ تن‌ داشت‌. در همان‌ زمان‌ در مونته‌ ویدئو، شورای‌ شهر اعلام‌ کرد که‌ می‌خواهد صدوپنجاه‌ رفتگر را استخدام‌ کند. دقیقا ٢۶٧٨۴ جوان‌ گردهم‌ آمدند. تنها مکان‌ جمع‌آمدن‌ چنین‌ جمعیتی‌ هم‌ بزرگترین‌
استادیوم‌ فوتبال‌ این‌ شهر با نام‌ سنتناریو Centenario بود. سنتناریو، جایی‌ بود که‌ در آن‌ تیم‌ اروگوئه‌ به‌ سال‌ ١٩٣٠ اولین‌ کاپ‌ جام‌ جهانی‌ فوتبال‌ را از آن‌ خود کرده‌ بود. جایگاه‌ واقعه‌یی‌ لذتبخش‌ و فراموش‌نشدنی‌. آن‌ روز این‌ مکان‌ توسط جوانان‌ بیکار اشغال‌ شده‌ بود. صفحه‌ الکترونیکی‌ نمایش‌ تعداد گل‌ها، شماره‌ خوش‌شانس‌هایی‌ را که‌ استخدام‌ شده‌ بودند، نشان‌ داد.
کمتر اتفاقی‌ در آمریکای‌ لاتین‌ روی‌ می‌دهد که‌ مستقیم‌ یا غیرمستقیم‌ به‌ فوتبال‌ مربوط نباشد. فوتبال‌ امروزه‌ جای‌ مهمی‌ را در این‌ قاره‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ است‌. فوتبال‌ از سوی‌ ایدئولوژی‌هایی‌ که‌ انسانیت‌ را دوست‌ دارند، پذیرفته‌ نشد، اما مردم‌ با فوتبال‌ همراه‌ شدند. نزد متفکران‌ راست فوتبال‌ به‌ سادگی‌ ثابت‌ می‌کند که‌ مردم‌ با پاهایشان‌ فکر می‌کنند و در نزد متفکران‌ چپ‌، فوتبال‌ دلیل‌ واضحی‌ست‌ بر این‌که‌ مردم‌ ابدا نمی‌توانند فکر کنند. اما چنین‌ اهانت‌هایی‌ هم‌ نتوانستند واقعیتی‌ را که‌ ریشه‌ در پوست‌ و خون‌ مردم‌ دارد، تحت‌ تاثیرخود قرار دهند. وقتی‌ احساسات‌ جمعی‌ در زمین‌ ریشه‌ می‌دواند و در تن‌ انسان‌ به‌ بار می‌نشیند به‌ جشنی‌ مشترک‌ و بلیه‌یی‌ مشترک‌ تبدیل‌ می‌شود و بی‌هیچ‌ توجیه‌ یا پوزشی‌ به‌ حیات‌ خود ادامه‌ می‌دهد، خواه‌ دوست‌ داشته‌ باشید یا نه‌، بد یا خوب‌، در این‌ روزهای‌ شک‌ و استیصال‌، رنگ‌ باشگاه‌های‌ فوتبال‌ برای‌ بسیاری‌ از مردم‌ آمریکای‌ لاتین‌، تنها امر شایسته‌ ایمان‌ مطلق‌ و تنها منبع‌ راستین‌ بزرگترین‌ شادمانی‌ها و عمیق‌ترین‌ اندوه‌هاست‌.
رقابت‌، شوری‌ توصیف‌ناپذیر چنین‌ نوشته‌یی‌ را روی‌ دیواری‌ در بوئنوس‌ آیرس‌ خواندم‌. روی‌ دیواری‌ در ریودوژانیرو هم‌ یک‌ هوادار تیم‌ فلومیننزه‌ Fluminense با خط خرچنگ‌ قورباغه‌ نوشته‌ بود: تیم‌ دلخواه‌ من‌. فردی‌ ناشناس‌، در یک‌ طغیان‌ و اشتیاق‌، هواداری‌اش‌ را بر روی‌ دیواری‌ در مونته‌ویدئو چنین‌ شهادت‌ می‌دهد: پنارول‌ Penarol، تو مثل‌ ایدز هستی‌. تورا با خونم‌ حمل‌ می‌کنم‌. این‌ جمله‌ را خواندم‌ و حیرت‌زده‌ ماندم‌. آیا عشق‌ به‌ یک‌ تی‌شرت‌ به‌ اندازه‌ عشق‌ به‌ یک‌ زن‌ خطرناک‌ است‌؟ رقص‌های‌ تانگو هیچ‌ توجهی‌ به‌ این‌ عشق‌ نکرده‌اند. در هر صورت‌، انگار پیمان‌ عاشقانه‌ یک‌ هوادار از عقد هر ازدواجی‌ جدی‌تر به‌ نظر می‌آید چون‌ که‌ وفاداری‌ به‌ باشگاه‌ حتی‌ سایه‌ یک‌ شک‌ یا حرکت‌ اشتباه‌ را برنمی‌تابد.

این‌ موضوع‌ هم‌ فقط مختص‌ آمریکای‌ لاتین‌ نیست‌. یکی‌ از دوستان‌ من‌ ـ آنخل‌ واسکوئز دلاکروز ـ این‌ نامه‌ را از گالیسیا Galicia به‌ من‌ نوشت‌: من‌ همیشه‌ طرفدار سلتا ویگو بوده‌ام‌. حالا می‌خواهم‌ طرفدار بدترین‌ دشمن‌ این‌ تیم‌ یعنی‌ دیپورتیو لاکرونیا بشوم‌. همه‌ می‌دانند که‌ تو می‌توانی‌ شهرت‌ را عوض‌ کنی‌، زنت‌، شغلت‌ یا وابستگی‌های‌ سیاسی‌ات‌ را عوض‌ کنی‌…. اما اصلا نمی‌توانی‌ تیم‌ات‌ را عوض‌ کنی‌. من‌ یک‌ خائن‌ام‌. می‌دانم‌. استدعا می‌کنم‌ به‌ من‌ اعتماد کن‌. من‌ این‌ کار را به‌ خاطر بچه‌هایم‌ کردم‌. بچه‌هایم‌ مرا متقاعد کردند. من‌ احتمالا یک‌ خائن‌ام‌ اما یک‌ پدر خوب‌ هستم‌. برای‌ هواداران‌، آن‌ طرفدارهایی‌ که‌ پیوسته‌ بر لبه‌ یک‌ حمله‌ عصبی‌ زندگی‌ می‌کنند عشق‌ از خلال‌ بیزاری‌ از بدبختی‌ تجربه‌ می‌شود. وقتی‌ فوتبالیست‌ آرژانتینی‌ روخیه‌ری‌ تیمش‌ بوکاجونیورز را ترک‌ کرد و به‌ اعضای‌ تیم‌ سنتی‌ آن‌ کشور یعنی‌ تیم‌ ریور پلاته‌ پیوست‌ هواداران‌ خانه‌اش‌ را به‌ آتش‌ کشیدند. والدین‌ او که‌ اتفاقا در خانه‌ حضور داشتند به‌ طور معجزه‌آسایی‌ از مهلکه‌ جان‌ سالم‌ به‌ در بردند. در ماه‌ مارس‌ گذشته‌ در هلند آرام‌، چهار صد هوادار باشگاه‌ آژاکس‌ و فاینورد، در یک‌ زمین‌ خالی‌ در نزدیکی‌ آمستردام‌ یکدیگر را ملاقات‌ کردند. یک‌ آئین‌ خونبار که‌ صد کشته‌ و بسیاری‌ زخمی‌ برجای‌ گذاشت‌. به‌ گفته‌ گزارشگر آرژانتینی‌ از کوئیل‌ فرناندنس‌ مورس‌: آن‌ها پیشتر قرارشان‌ را روی‌ اینترنت‌ فرستاده‌ بودند با این‌ حال‌، این‌ جنگ‌ مثل‌ جنگ‌های‌ قرون‌ وسطی‌ به‌ وسیله‌ چماق‌ درگرفت‌.
خشونت‌ فوتبال‌ را لکه‌دار می‌کند همان‌طور که‌ هرچیز دیگر این‌ جهان‌ را لکه‌دار می‌کند. به‌ گفته‌ مورخ‌ مشهور اریک‌ هابزبائوم‌: کشتن‌، شکنجه‌ و تبعید توده‌ها تجره‌ روزمره‌یی‌ شده‌ است‌ که‌ دیگر کسی‌ را متعجب‌ نمی‌کند. رسانه‌های‌ جمعی‌ قصد دارند ساعت‌هاشان‌ را با برنامه‌های‌ شیطانی‌ فوتبال‌ کوک‌ کنند. آیا این‌ بازی‌ منجر نمی‌شود به‌ این‌ که‌ گله‌یی‌ از گوسفندان‌ رام‌ به‌ سوی‌ گرگ‌های‌ تشنه‌ به‌ خون‌ روانه‌ شوند؟ جواب‌ در دستان‌ کسانی‌ست‌ که‌ نمی‌خواهند واقعیت‌ را ببینند. ازدحام‌ استادیوم‌ گاهی‌ وقت‌ها به‌ نوعی‌ زشتی‌ تبدیل‌ می‌شود که‌ از انباشت‌ فلاکت‌ و انزوایی‌نشات‌ گرفته‌ که‌ شرایط آخرالزمانی‌ پایان‌ قرن‌ را در شمال‌، جنوب‌، غرب‌ و شرق‌ نمایندگی‌ می‌کند. چنین‌ تنشی‌ از استادیوم‌ها سرازیر می‌شود و بیش‌ و کم‌ مانند هر عرصه‌ دیگر این‌ زندگی‌ خشن‌ است‌ که‌ ما به‌ سوی‌ آن‌ هدایت‌ شده‌ایم‌.
در زمان‌ پریکلس‌ در یونان‌ سه‌ دادگاه‌ وجود داشت‌ که‌ یکی‌ از آن‌ها برای‌ مسائل‌ جنایی‌ بود: استفاده‌ از چاقو ممنوع‌ بود، بدین‌ ترتیب‌ که‌ برای‌ مثال‌ چاقو به‌ عنوان‌ یک‌ آلت‌ جرم‌، یا قطعه‌قطعه‌ می‌شد یا به‌ دریا پرتاب‌ می‌شد. امروز آیا عادلانه‌ است‌ که‌ توپ‌ها را مجرم‌ بشماریم‌؟ آیا فوتبال‌ مسئول‌ گناهانی‌ست‌ که‌ با نام‌ او صورت‌ می‌گیرد؟ آیا هواداری‌ آن‌هایی‌ که‌ به‌ فوتبال‌ روحی‌ شیطانی‌ می‌دمند و آن‌ را با جک‌ وروجک‌ عوضی‌ می‌گیرند به‌ اندازه‌ هواداری‌ طرفداران‌ فوتبال‌ غیرعقلانی‌ نیست‌؟ آن‌ها هم‌ مثل‌ کسانی‌ فوتبال‌ را افیون‌ توده‌ها و تجارتی‌ مناسب‌ برای‌ تجار و سیاستمداران‌ می‌دانند دچار اشتباه‌ مشابه‌ شده‌اند. همه‌ آن‌ها استادیوم‌ را چون‌ جزایری‌ متروک‌ تصور می‌کنند و در تشخیص‌ این‌ مساله‌ ناتوانند که‌ استادیوم‌ها آینه‌های‌ جهانی‌ هستند که‌ به‌ آن‌ تعلق‌ دارند. آیا می‌توانید یک‌ شور انسانی‌ را نام‌ ببرید که‌ مستعمل‌ نباشد و توسط قدرت‌هایی‌ که‌ بر جهان‌ حکومت‌ می‌کنند، ماهرانه‌ دستمالی‌ نشده‌ باشد؟ توجه‌ به‌ واقعیت‌ ما را به‌ درک‌ این‌ مساله‌ ناگزیر می‌کند که‌ به‌رغم‌ همه‌ این‌ مسائل‌، زمین‌
فوتبال‌ بیش‌ از عرصه‌ خشونت‌، منبع‌ درآمد، پرستیژ سیاسی‌ و مسکن‌ جمعی‌ست‌. زمین‌ بازی‌ هم‌ فضایی‌ را برای‌ نمایش‌ مهارت‌ها و گاه‌ زیبایی‌ فراهم‌ می‌کند و هم‌ جایگاهی‌ست‌ برای‌ ارتباط. زمین‌ بازی‌ یکی‌ از چند جایی‌ست‌ که‌ امروزه‌، آن‌هم‌ برای‌ لحظه‌یی‌، جنبه‌های‌ دیدنی‌ خودش‌ را به‌ تماشا می‌گذارد، قابلیتی‌ که‌ به‌جز از راه‌ فوتبال‌ برای‌ مردم‌ فقیر و کشورهای‌ ضعیف‌ تقریبا ناممکن‌ است‌. سال‌هاست‌ که‌ ما داریم‌ فرهنگ‌ هلنیک‌ را ستایش‌ می‌کنیم‌، اجازه‌ بدهید از المپیک‌هایی‌ که‌ ٢۵٠٠ سال‌
پیش‌ از دوره‌ خوان‌ آنتونیو سامارانش‌ برگزار می‌شد، یاد بکنیم‌. برگردید به‌ دوره‌یی‌ که‌ ورزشکاران‌ عریان‌ و برهنه‌ و بی‌هیچ‌ خالکوبی‌ تجاری‌ روی‌ تن‌هاشان‌ با هم‌ به‌ رقابت‌ می‌پرداختند. در تمدن‌ یونان‌ هزاران‌ شهر یافته‌ می‌شد که‌ هرکدام‌ با قانون‌ و تشکیلات‌ خودش‌ بازی‌ها را برگزار می‌کردند. بازی‌ها در استادیوم‌های‌ المپیا برگزار می‌شد; جایی‌ که‌ مردم‌ یونان‌ با انجام‌ مراسم‌ مذهبی‌ به‌ تثبیت‌ هویت‌ ملی‌ خود می‌پرداختند. و آمیزه‌یی‌ از مردم‌ گوناگون‌ با کشمکش‌های‌ مختلف‌ خود این‌ بازی‌ها را جشن‌
می‌گرفتند. المپیک‌ راهی‌ بود برای‌ گفتن‌ ما یونانی‌ هستیم‌. انجام‌ چنین‌ ورزش‌هایی‌ چیزی‌ بود شبیه‌ نگارش‌ ابیاتی‌ از ایلیاد یا اودیسه‌، اشعاری‌ که‌ صدای‌ ملت‌ یونان‌ در آن‌ها شنیده‌ می‌شد. شاید فوتبال‌ بیش‌ از هر ورزش‌ دیگر از کارکرد مشابهی‌ برخوردار باشد. صنعت‌سازی‌ فوتبال‌، که‌ تلویزیون‌ به‌ عنوان‌ موفق‌ترین‌ مضحکه‌ عمومی‌ به‌ آن‌ گرایش‌ یافته‌، تمایل‌ دارد تا سبک‌ واحدی‌ از بازی‌ را به‌ فوتبال‌ تحمیل‌ کند و تاریخچه‌ درخشان‌ آن‌ را از یادها بزداید. اما تنوع‌ فوتبال‌ به‌ طور خیره‌سرانه‌ و معجزه‌آسایی‌ هنوز مردم‌ را شگفت‌زده‌ می‌کند. دوست‌ داشته‌ باشید یا نداشته‌ باشید، باور بکنید یا نکنید، فوتبال‌ یکی‌ از مهم‌ترین‌ ابزار بیان‌ هویت‌ فرهنگی‌ جمعی‌ است‌.
چیزی‌ که‌ در این‌ دوره‌ جهانی‌ سازی‌ تحمیلی‌ به‌ ما یادآور می‌شود که‌ بهترین‌ شکل‌ جهان‌ در کمیت‌ جهان‌هایی‌ست‌ که‌ به‌ خواب‌ رفته‌اند. کشورهای‌ جنوب‌ در حالی‌ که‌ باید هویت‌ خود را اثبات‌ کنند محکوم‌ هستند که‌ شیوه‌ تحمیلی‌ زندگی‌ مصرفی‌ را که‌ در مقیاسی‌ جهانی‌ اعمال‌ می‌شود، تقلید کنند. صنایع‌ ملی‌شان‌ از بین‌ رفته‌ است‌، طرح‌های‌ توسعه‌ خودکفایی‌ فراگیرشان‌ فراموش‌ شده‌، ظاهرا دولت برچیده‌ شده‌ و نمادهای‌ اقتدار منسوخ‌ شده‌ است‌. کشورهایی‌ که‌ حلبی‌آباد بزرگ‌ جهان‌ را
بزک‌ می‌کنند فرصت‌ کمی‌ دارند تا غرور و حق‌ بودن‌ خود را باز به‌ کف‌ آورند. آن‌ها نقش‌ خدمتگزاری‌ را ایفا می‌کنند که‌ قواعد بازی‌اش‌ را تقسیم‌ بین‌المللی‌ کار و رسانه‌های‌ جمعی‌ رقم‌ زده‌ است‌. کلمبیا کشور خشونت‌ طلبی‌ست‌ این‌ جمله‌ را بارها خوانده‌ایم‌، شنیده‌ایم‌ و دیده‌ایم‌. اما آیا کلمبیا کشور خشونت‌طلبی‌ست‌؟ آیا متهم‌ است‌ به‌ این‌ که‌ خشونت‌ در ذات‌
و تقدیرش‌ نهفته‌ است‌؟ آیا کلمبیایی‌ها به‌ خاطر خاصیت‌ ژن‌هاشان‌ از اراده‌یی‌ معطوف‌ به‌ جنایت‌ برخوردارند؟ یا این‌ که‌ زندانی‌ محکومی‌ست‌ در چنگال‌ ماشین‌ غول‌ پیکر مرگ‌ که‌ از مصونیت‌ به‌ عنوان‌ سوخت‌ و از جبرگرایی‌ به‌ عنوان‌ عذر و بهانه‌ بهره‌ می‌برد؟ آیا واقعیت‌ پیچیده‌تر و متناقص‌تر از برداشت‌ اولیه‌ ما نیست‌؟ من‌ جسارت‌ این‌ را دارم‌ که‌ اعلام‌ کنم‌ خشونت‌ شناسان‌ مجرب‌ لحظاتی‌ پیش‌ از آن‌که‌ احکام‌ خود را صادر کنند خود به‌ چند موسیقی‌ کلمبیایی‌ گوش‌ می‌دهند. برای‌ مثال‌ شما به‌
تیم‌ فوق‌العاده‌ وائناتوس‌ یا همین‌ تیم‌ ملی‌ کلمبیا نگاه‌ کنید چطور فوتبالی‌ که‌ بازی‌ می‌کنند از لذت‌ مردم‌ سرچشمه‌ می‌گیرد و به‌ آن‌ها لذت‌ بازمی‌گرداند. خصوصا پیشنهاد می‌کنم‌ که‌ عکسی‌ که‌ از رنه‌ هیگوئیتای‌ مشهور که‌ در ماه‌ سپتامبر ١٩٩۵ در ورزشگاه‌ ویمبلی‌ گرفته‌اند نگاه‌ کنید.چنین‌ چیزی‌ پیش‌ از این‌ در هیچ‌ استادیوم‌ دیگر جهان‌ مشاهده‌ نشده‌ است‌. دروازه‌بان‌ کلمبیایی‌ در حالی‌ که‌ به‌ موازات‌ زمین‌ در هوا معلق‌ مانده‌، گذاشته‌ که‌ توپ‌ از او بگذرد و بعد آن‌ را با پشت‌ پا دفع‌ کند. پاهایش‌ مثل‌ عقربی‌ است‌ که‌ دمش‌ را خم‌ و راست‌ می‌کند. این‌ کشف‌ تنها در پاهای‌ هیگوئیت‌ پدیدار نشده‌ که‌ لبخندش‌ هم‌ که‌ چهره‌اش‌ را گوش‌ تا گوش‌ از هم‌ شکافته‌ و شیطنت‌ غیرقابل‌ انکارش‌ که‌ در چهره‌ او نمایان‌ است‌، خود دلیلی‌ بر این‌ مدعاست‌. این‌ فوتبال‌ بود که‌ اروگوئه‌ را به‌ نقشه‌ اطلس‌ قرن‌ بیستم‌ بازگرداند. این‌ کشور کوچک‌ که‌ جمعیتش‌ به‌ منطقه‌یی‌ در همسایگی‌ بوئنوس‌ آیرس‌ یا یک‌ محله‌ زاغه‌نشین‌ در مکزیکوسیتی‌ هم‌ نمی‌رسد در فوتبال‌ چیزی‌ را کشف‌ کرد، نیرویی‌ که‌ او را به‌ صحنه‌
بین‌المللی‌ پرتاب‌ کرد و برهوت‌ فراموش‌ شده‌اش‌ که‌ امروزه‌ بیشتر در نوستالژیا خوابیده‌ تا واقعیت‌، تاکیدی‌ دوباره‌ کرد. ما اروگوئه‌یی‌ها چون‌ واقعیت‌ خود را در آینه‌ مات‌ زمین‌ بازی‌ می‌بینیم‌، آن‌ را (فوتبال‌) افسردگی‌آور یافته‌ایم‌. فوتبال‌ ما به‌شکل‌ کثیف‌ و کسالت‌باری‌ رشد یافته‌ و به‌ همان‌ میزان‌ به‌سوی‌ زوال‌ تحصیلات‌ عمومی‌ و تربیت‌بدنی‌ و تقلیل‌ آن‌ها به‌ سطح‌ هیچ‌، قیقاج‌ رفته‌ است‌. بهترین‌ بازی‌کنان‌ ما به‌ خارج‌ رفته‌اند و بچه‌های‌ ما زمین‌های‌ کمی‌ دارند تا بر رویش‌ بازی‌ کنند. هوس‌ کمتری‌ هم‌ برای‌ بازی‌ کردن‌ دیده‌ می‌شود. صنعت‌ صادرات‌ پا; وقتی‌ که‌ بازیکنی‌ شایسته‌ پدیده‌ می‌شود، با سرعت‌ به‌ کشورهایی‌ که‌ پولی‌ می‌دهند مهاجرت‌ می‌کند، رقابت‌های‌ محلی‌ هم‌ به‌ سیه‌روزی‌ می‌افتند و در میانه‌ حالی‌ روز به‌ روز تضعیف‌ می‌شوند. اما هنوز
شعله‌های‌ ایمان‌ به‌ فوتبال‌ می‌سوزد. هنوز فوتبال‌ مذهب‌ ملی‌ ماست‌ و هر یکشنبه‌ یک‌ معجزه‌ را انتظار می‌کشیم‌. حافظه‌ جمعی‌ها هنوز تصویر آخرین‌ باری‌ که‌ اروگوئه‌ جام‌جهانی‌ را تصاحب‌ کرد، در خود دارد. بازی‌ فینال‌ در برابر برزیل‌، شهر ماراکانا سال‌ ١٩۵٠. آن‌ شاهکار حالا به‌ پنجاه‌سالگی‌رسیده‌ است‌. و ما هنوز جزئیات‌ آن‌ را جوری‌ به‌ یاد می‌آوریم‌ که‌ انگار همین‌ هفته‌ پیش‌ اتفاق‌ افتاده‌، ما روحمان‌ را به‌ رستاخیز دوباره‌ آن‌ واسپرده‌ایم‌. اگر فوتبال‌ تنها به‌ کشورهایی‌ که‌ پول‌ بیشتری‌ برایش‌ می‌پردازند محدود شده‌ به‌ این‌ معنا نیست‌ که‌ شور و شوقی‌ در گوشه‌ و کنار جهان‌ وجود ندارد. آمریکای‌ جنوبی‌، که‌ پول‌ کمی‌ می‌دهد محکوم‌ است‌ که‌ بساط خودش‌ را در اروپا پهن‌ کند. اما هنوز آمریکای‌ جنوبی‌ برنده‌ بیشتر رقابت‌های‌ جهانی‌ست‌ و هم‌ در سطح‌ ملی‌ و هم‌ در سطح‌ باشگاهی‌ در برابر اروپاست‌ و اصلا مهم‌ نیست‌ که‌ چقدر اروپا پول‌ می‌دهد. بازیکنان‌ آفریقا، فقیرترین‌ مردم‌ جهان‌، به‌ شادترین‌ اما پست‌ترین‌ شکل‌ ممکن‌ وارد صحنه‌ می‌شوند و کسی‌ نمی‌تواند آن‌ها را متوقف‌ کند. فوتبال‌ حرفه‌یی‌ که‌ صنعت‌ سودآور مضحکه‌ و ماشین‌ لایزال‌ بی‌آرامی‌ست‌ بر اساس‌ قواعد بازی‌ پول‌، چیده‌ شده‌ اما هنوز به‌ عنوان‌ شهوتی‌ جهانی‌
مطرح‌ است‌ و با طرح‌ بعضی‌ معجزات‌ هنوز برای‌ به‌ دست‌ آوردن‌ راه‌هایی‌ برای‌ شگفت‌زده‌ کردن‌ مردم‌ تلاش‌ می‌کند. و این‌ قدرت‌ شگفت‌آوری‌ را به‌ وسیله‌ فراموش‌شدگان‌ زمین‌ به‌ دست‌ می‌آورد. به‌رغم‌ همه‌ این‌ها، نیجریه‌ المپیک‌ سال‌ ٩۶ را برد. ارزشمندترین‌ بازیکن‌ جهان‌، رونالدو، یک‌ مولاتوی‌ جوان‌ است‌ که‌ در حلقه‌ فقر شهر ریو بزرگ‌ شده‌، پسر چهارده‌ ساله‌یی‌ که‌ نتوانست‌ در باشگاه‌ فلامینگو بازی‌ کند چون‌ بلیت‌ اتوبوس‌ نداشت‌. به‌رغم‌ نابرابری‌ همه‌ فرصت‌ها که‌ وضعیت‌ تراژیک‌ امروزه‌ جهان‌
بی‌عدالت‌ است‌، غیرمنتظره‌ها همچنان‌ اتفاق‌ می‌افتند; در جهانی‌ بی‌عدالت‌ که‌ از همان‌ ابتدا بازیکنان‌ کشورها را فلج‌ می‌کند و در تنگنا قرار می‌دهد. هم‌زمان‌ با بازی‌های‌ جام‌جهانی‌ سال‌ ٩۴، تیم‌ ملی‌ اریتره‌ تنها یک‌ توپ‌ داشت‌ و کفش‌ ورزشی‌ نداشت‌ و بازیکنان‌ آلبانی‌ وقتی‌ در پایان‌ بازی‌ با دانمارک‌ پیراهن‌شان‌ را با بازیکنان‌ تیم‌ مقابل‌ عوض‌ کردند، پیراهن‌ دیگری‌ برای‌ بازی‌ نداشتند.

پی نوشت: جک‌ وروجک‌ لقب‌ قاتلی‌ است‌ که‌ در دهه‌ ١٨٨٠ به‌ شکلی‌ وحشتبار به‌ قتل‌های‌ زنجیره‌یی‌ دست‌ زد. او با حمل‌ چاقویی‌ بلند و کیفی‌ سیاه‌ به‌ سراغ‌ مقتولان‌ خود که‌ همگی‌ از فاحشه‌ها بودند، می‌رفت‌ و با ظرافتی‌ وسواسی‌ قربانیانش‌ را جراحی‌ مرگبار می‌کرد. از ماجرای‌ قتل‌های‌ او اپراها و نمایش‌ها و فیلم‌های‌ بسیاری‌ ساخته‌ شده‌ است‌. قتل‌های‌ او بر زمینه‌
جنسیت‌ و اختلاف‌ طبقاتی‌ حاکم‌ بر دهه‌ ١٨٨٠ انگلیس‌ استوار بود. بسیاری‌ معتقدند که‌ مهارت‌ وی‌ در قتل‌ انسان‌ها، خصوصیات‌ یک‌ پزشک‌ را نمایش‌ می‌داده‌.



جادوگر پنالتی دقیقه نود را گل کرد

نوشته شده توسط یک علیرضا در مهر ۱۹م, ۱۳۸۷ | در موضوع: ورزشي

این فدراسیون ضعیف ترین مدیریت را در طول ۱۰ سالی که من در تیم ملی بازی می کنم را داشته است.

گفتن همین یک جمله کافی بود تا مسوولان فدراسیون فوتبال به شدت از دست علی کریمی بهترین بازیکن سال ۲۰۰۴ فوتبال آسیا عصبانی شوند و او را از اردوی تیم ملی در اردبیل اخراج کنند. بازیکنی که در ۲۱ سالگی داور مسابقه را کتک زده بود، این قدر غرور داشت که فراموش نکند که با او چه کرده اند. حتی اگر دوباره توسط سرمربی تیم ملی که همچون خود او یک دنده و لجباز بود، به تیم ملی دعوت شود. به حتم تکنیکی ترین بازیکن تاریخ تیم ملی فوتبال انتظار چنین برخوردی را از سوی فدراسیون و علی دایی نداشت. بر خلاف دوران جوانی که جادوگر گاه بدون تفکر دست به انجام بعضی کارها می زد، این بار بسیار حساب شده کار کرد. ابتدا از خیر پول شیوخ غرب گذشت تا به تیم سابقش پرسپولیس برگردد. این به خودی خود یک نشانه محسوب می شد. سپس منتظر شد تا بتواند از نظر قانونی شرایط بازی کردن را کسب کند. این کار هم انجام شد. تنها و تنها سه بازی طول کشید تا خود را اثبات کند. تا چهار گل بزند. یک بار دیگر هم یک هت ریک جانانه انجام داده بود. در بازی با کره جنوبی در یک چهارم نهایی جام ملتهای آسیا ۲۰۰۴ . آن موقع قرار نبود چیزی را به کسی ثابت کند. ولی این بار سه گل او ثابت کرد که می خواهد چیزی را ثابت کند. حرفی را بگوید.

بلافاصله فدراسیون و شخص علی دایی کوتاه آمدند. دعوتش کردند. اما حساس ترین لحظه در همین زمان فرا رسید. درست مثل یک پنالتی دقیقه نود. و جادوگر این پنالتی را به خوبی در درون دروازه جای داد. دروازه ای که دروازه بانانش انتظار این را نداشتند که جادوگر را در مقام پنالتی زن دقیقه نود ببینند. و بدین ترتیب جادوگر خداحافظی کرد. در اوج. با دلخوری. شاید هوادارانش از این کار او راضی نباشند ولی به یقین تحسینش می کنند. حالا اوست و یک توپ و زمین سبز. دیگر نه برای پول بازی می کند. نه به عشق تیم ملی. فقط به عشق فوتبال، فوتبال بازی می کند. به عشق دریبل کردن چند بازیکن حریف. آری این علی کریمی است که در دقیقه نود با پنالتی خود همه را جادو می کند. خداحافظ جادوگر.