نوشته شده توسط یک علیرضا در آذر ۲م, ۱۳۸۷ | در موضوع:
هنري,
ورزشي
۱
پادشاهی جوان که تازه به قدرت رسیده است، به دلیل ضعف بینایی قصد استفاده از عینک را دارد ولی اطرافیان به او اجازه انجام این کار را نمی دهند. از نظر آنها عینک زدن یک امپراطور مساوی است با بی اعتباری او. این داستانی است که برناردو برتولوچی آن را به زیباترین شکل ممکن در فیلم آخرین امپراطور به تصویر مبدل ساخت تا ۹ جایزه اسکار در سال ۱۹۸۷ را از آن خود سازد.
۲
پرسپولیس را تنها یک سکوی پرتاب می دانست. دوست داشت در سال ۲۰۱۰ در آفریقای جنوبی در ردیف اول نیمکت تیم ملی نشسته باشد. با این آرزو به ایران آمد. حتی تا پای انتخاب هم رفت. در رختکن شیراز - جایی که متعلق به آنجا بود - با تک تک بازیکنان روبوسی و خداحافظی کرد. ولی بعد از پایان بازی خبری اعلام شد که حکایت از انتخاب علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی ایران میکرد. تا آن زمان برنامه ریزیهای او به خوبی پیش رفته بود. تنها یک چیز را فراموش کرد. نمی دانست که باید با خدا هم لابی کند.
۳
بدون توجه به اینکه استیلی و دیگران در قهرمانی پرسپولیس در لیگ برتر نقش داشتند یا نه، قطبی باعث شد پرسپولیس تنها تیمی باشد که دوبار لیگ برتر را فتح کرده است. محبوب تماشاگران شده بود. حتی کسانی که طرفدار پرسپولیس نبودند. ادبیاتش بسیار به دل می نشست. وقتی علی دایی با خدا لابی کرد، او نیز چمدان خود را بست و رفت. رفت دنبال کار خود. زندگی خود. افشین امپراطورش می خواندند. تا پیش از آن تنها پادشاه این فوتبال علی پروین یا علی سلطان روی سکوها بود.
۴
بزرگترین اشتباه عمرش را انجام داد. به پرسپولیس بازگشت. اما دیگر نه تیمش تیم سال قبل بود، نه خودش. ادبیاتش هم نوع محترمانه تری از ادبیات علی دایی و قلعه نوعی بود. شاید خودش هم فکر نمی کرد که چطور در دو سال این قدر می تواند تغییر کند. او که خود با شعار تغییر آمده بود.
۵
رفتنش هم همچون آمدن دوباره اش عجیب بود. می گویند مشکلاتی داشته، موانعی در کار بوده. ولی خودش هم می داند در پس تمام این بهانه ها ترس از نابود شدن همین ویرانه ای که از امپراطوری اش باقی مانده است، مهمترین دلیل رفتنش بود. از این پس هیچ کس با عنوان امپراطور در این فوتبال شناخته نخواهد شد. قطبی آخرین امپراطور این فوتبال بود. ولی چقدر با آخرین امپراطور برتولوچی تفاوت داشت. آن امپراطور تمام اطرافیانش را تغییر داد ولی این امپراطور در برابر همه اطرافیانش تغییر یافت.
نوشته شده توسط یک علیرضا در آبان ۱۱م, ۱۳۸۷ | در موضوع:
هنري
مردی که صاحب یک مسافرخانه قدیمی است زنش را به دلیل خودکشی از دست داده است. این زن با یکی از مشتریان مسافرخانه رابطه داشته است. مرد به شدت احساس تنهایی می کند و از زنان متنفر است. در آن سو دختری وجود دارد ۲۰ ساله که از عشق یک کارگردان جوان به خود مطمئن نیست و او نیز به شدت حس تنهایی در وجودش دارد. این دو تصادفا در آپارتمانی قدیمی یکدیگر را می بینند و با یکدیگر فقط و فقط رابطه جننثی برقرار می کنند. تا اینکه دخترک به مرد علاقه مند می شود. ولی مرد رفتار مازوخیستی شدیدی دارد و در پی انتقام گیری از زنان است. زیرا همسرش به او خیانت کرده است. این رابطه در محدوده فیزیکی چهاردیواری آپارتمان ادامه دارد. تا اینکه قضیه برعکس می شود. مرد عاشق دختر می شود و دختر احساس می کند که مرد از او سو استفاده کرده است و در نهایت در یک تعقیب و گریز دخترک مرد را می کشد.

مارلون براندو و ماریا اشنایدر در صحنه ای از فیلم
این خلاصه ای بود از داستان فیلم آخرین تانگو در پاریس. یکی از فیلمهای کلاسیک تاریخ سینما. فیلمی با بازی ستاره جاودانه تاریخ سینمای جهان یعنی مارلون براندو. در اهمیت این فیلم همین بس که بگوییم کارگردان این فیلم کسی نیست جز برناردو برتولوجی. این فیلم یکی از جنجال آفرین ترین فیلمهای تاریخ سینما بوده است. بسیاری از مردم متعصب در سراسر جهان برتولوجی را به دلیل ساخت این فیلم تکفیر کردند. طوری که از واتیکان رسما درخواست شد که برتولوجی را از جامعه مسیحیان کاتولیک طرد کنند. در همان زمان یک دادگاه قضایی در رم دستور داد تمام نسخه های این فیلم را بسوزانند. به همین دلیل برتولوجی با نوشتن نامه ای به جیووانی لئونه رئیس جمهور وقت ایتالیا عذرخواهی کرد و درخواست نمود که از سوزاندن فیلمش خودداری کنند. زیرا از نظر برتولوجی حتی قاضی دادگاه هم از طرفداران پر و پا قرص این فیلم بوده است.
برتولوجی برای ساخت این فیلم و برای انتخاب بازیگر نقش اول مرد ابتدا به ژان لویی ترنتینیان فکر می کرد. بعد از او ژان پل بلموندو و بعد آلن دلون در نظر گرفته شدند. ولی کار کردن با هیچ یک از آنها میسر نشد. تا اینکه مارلون براندو که به تازگی از بازی در بهترین فیلم تاریخ سینما از دید مخاطبان یعنی پدرخوانده فراغت یافته بود، انتخاب شد. برای بازیگر نقش زن هم چند گزینه کاندید شدند تا اینکه ماریا اشنایدر به عنوان بازیگر نقش اول انتخاب شد. این فیلم که در سال ۱۹۷۲ ساخته شد پنج جایزه اسکار را به دست آورد و نامزد دریافت دو جایزه دیگر نیز شد. در این فیلم ایتالیایی - فرانسوی به دو زبان انگلیسی و فرانسوی تکلم می شود.
اصلا علاقه ای ندارم که نظر خودم را در مورد این فیلم بنویسم. ترجیح دادم اطلاعاتی از فیلم را ارائه کنم. ولی در کل باید بگویم، این فیلم چیزی که من فکر می کردم باید باشد، نبود.
نوشته شده توسط یک علیرضا در آبان ۳م, ۱۳۸۷ | در موضوع:
هنري
بالاخره بعد از سالها محسن چاوشی موفق شد نخستین آلبوم خود را به صورت مجاز وارد بازار کند. علاقه مندان محسن چاوشی سالها انتظار کشیدند تا صدای خواننده مورد علاقه شان را به صورت مجاز بشنوند. روز ۲۳ مهرماه آلبوم یک شاخه نیلوفر وارد بازار شد. امروز که تقریبا دو هفته از آن تاریخ می گذرد و التهاب ناشی از ارائه آلبوم کمتر شدهاست، به نظر می رسد که می توان و باید به نقد این کار پرداخت. محسن چاوشی را همه می شناسند. پرچمدار موسیقی زیرزمینی داخل کشور که هر بار به دلایلی آلبومهایش پیش از ورود به بازار لو می رفتند در یک شاخه نیلوفر سعی در ارائه آلبومی متفاوت داشته است. این مساله کاملا در نوع آهنگسازی، اجرا و تنظیم ها مشخص است.

اما این تفاوت فقط در ساختار و شکل ارائه نبوده است. این تفاوت در سطح کیفی نیز بوده است. به جرات می توان گفت که یک شاخه نیلوفر در سطح کارهای قبلی محسن چاوشی نبوده است. او در آلبومهای هر چند غیر مجاز قبلی موفق شده بود به سطحی از دانش موسیقی برسد که ذهن شنونده را به کمک آن تسخیر کند. شعرهای زیبا ، آهنگهای زیبا و تنظیمها و ملودیهای زیبا تمام کارهای محسن را شنیدنی می کرد. اما قرار است در این مطلب به آلبوم یک شاخه نیلوفر بپردازیم. این آلبوم شدیدا در ورطه خودسانسوری و احتمالا دگرسانسوری افتاده است. شعرهای این آلبوم واقعا شعرهای ضعیفی هستند. شعرهایی که در حد نام محسن چاووشی نمی باشند. همان طور که می دانید سبکی که چند سال پیش در موسیقی پاپ به ویژه در داخل کشور به وجود آمد که به سیاه نمایی و منفی گرایی می پرداخت کم کم می رفت که به دست فراموشی سپرده شود. ولی محسن چاوشی همچنان به آن سبک (ظاهرا به آن سبک واسو می گویند. مطمئن نیستم) وفادار است. این ضعف شعری را در کنار آهنگها و ملودیهای کاملا غمگین این آلبوم قرار دهید. نتیجه چه می شود؟ حتی گاهی منی که تخصصی در سلفژ ندارم متوجه می شوم که چاووشی فالش می خواند. پرطرفدار ترین خواننده داخل کشور را چه می شود که دیگر از آن صدای پر ابهت و رسا اثری در حنجره خود ندارد. و بیشتر به صدایی درمانده می ماند که می خواهد ابهت سابق خود را به دست بیاورد. گر چه اعتقاد دارم که این آلبوم با تمام ضعف هایش از بسیاری از کارهای مشابه بهتر بود ولی در مقایسه با کارهای قبلی چاووشی به نظرم باید گفت که محسن چاووشی از خودش جا ماند.