تصویری از پدربزرگ کامپیوترهای فعلی (۱۹۴۸)

اگر هم مايل نيستيد كه مشترك فيد وب نامرئي شويد، مي توانيد از طريق ايميل مطالب آن را دريافت كنيد. مطمئن باشيد تنها مطالب اين وبلاگ براي شما ارسال خواهد شد. مايليد؟ پس آدرس ايميل خود را در كادر زير وارد كنيد.
تا به حال فقط 167 نفر مشترك مطالب اين وبلاگ شده اند. شما نفر بعدي باشيد.
آلبومهاي جديد آموزش آموزش آنلاين استقلال اسكرين سيور افزونه هاي فايرفاكس اقتصاد المپيك امنيت اينترنت اينترنت تاريخچه گوگل تبديل ويدئو توييتر تيم ملي جام ملتهاي اروپا داستانك داستان گوگل دانلود رابطه زن و مرد سينما شعر علي دايي فايرفاكس فرندفيد فلش پلير فوتبال فيد فيدبرنر فيلم قالب وبلاگ كامپيوتر نرم افزار نصب فلش پلير نقد فيلم هاليوود هلند وبلاگ وبلاگستان وبلاگستان فارسي وردپرس ويدئو يوتيوب پرسپوليس گوگل google
غـــزه، کربــــلا نیست - حسین وقتی که به روز دهم محرم رسید و... Read More »
شاید برای شما پیش... Read More »
اسرائیل فکر نکنی ما زنیم تو دهنت می زنیم !! دولت توسعه و ضرورتهای... Read More »
میشه بگین دقیقا مانتیورش کدومه؟ :دی
یک علیرضا : من خودم خیلی وقته دارم تو این عکس تفحص می کنم ولی نفهمیدم مانیتورش کدومه !! هر وقت فهمیدم حتما خبر می دم
علی جان این مطلبه جالبه
ویمبلدون: بهشت شکموها!
افشین امیرزاده
بخش فارسی سرویس جهانی بی بی سی
آن دسته از مشتاقان تنیس که بخاطر غذا از تنیس چشم پوشیدند!
یادداشت اولین روز ویمبلدون را، که هنوز اتفاق خاصی در این محل نیفتاده و آنهائی که باید ببرند بردند و آنهائی که میبایستی ببازند باختند، اختصاص به موضوعی میدهم که میدانم برای همه عزیز است: شکم.
دلیلش هم این است امروز که حدود یک بعد از ظهر به اینجا آمدم مطابق معمول همیشه شدید گرسنه بودم و نیاز داشتم که چند لقمهای را به داخل شکم سرازیر کنم تا بتوانم سرپا بمانم.
تجربه ۱۴ سال آمدن به ویمبلدون حکم میکرد که به رستوران خبرنگاران نروم چون در آنجا برای غذای ناقابلی که شخص بنده را اصلا سیر نمیکند، پول حسابی از ما میگیرند.
این را اضافه کنم که خبرنگاران بیشتر رسانه ها یارانه غذا دریافت میکنند یعنی غذا را که میخرند با ارائه کارتشان چند پاوند کمتر میپردازند.
اما ما اعضای بیچاره سرویس جهانی بی بی سی از این امتیازها نداریم و باید از جیب مبارک خرج کنیم.
خلاصه برای سیر کردن شکم به داخل محوطه ورزشگاه رفتم تا با خرج کمتر دلی از عزا درآورم.
در ضمن حالا که شما اینجا نیستید اجازه بدهید در باره وضع سیر کردن شکم در ویمبلدون توضیحی برایتان بدهم تا هم دهان شما آب بیفتد و هم این صفحه پر شود.
غذایی برای هرکس
گردهم آیی اغنیا برای تناول غذا
ویمبلدون بدون شک بهشت شکموها است.
هرکسی در هر موقعیت مالی که باشد، به جز مفلسانی مثل بنده، میتواند در اینجا برای شکمش ضیافت بدهد.
آنهائی که عضو باشگاه تنیس ویمبلدون یا جزو چند هزار سهامدار آن هستند که بهترین بلیتها را برای زمینهای اصلی دارند، رستورانهای مخصوص خود را دارند که در آنها عالیترین غذاها و مشروبات با قیمت مناسب حال این ثروتمندان موجود است.
بازیکنان و مربیان و مهمانانشان، همچنین داوران و کارکنان مسابقات رستورانهای خود را دارند که فکر میکنم مجانی است، خبرنگاران را هم که عرض کردم.
شرکتهای بزرگ هم که در واقع جزو اسپانسرهای مسابقات هستند چادرهای مجلل خود را دارند که مخصوص بخوربخور است.
هروقت از جلوی این چادرها رد میشوی عدهای شیکپوش را میبینی که مست و پاتیل مشغول تلوتلو خوردن هستند و تنها چیزی که برایشان مهم نیست تنیس است.
اضافه بر اینها در داخل محوطه ویمبلدون دهها رستوران و غرفه غذافروشی درست شده که برای مردم عادی است که یا در قرعه کشی با پرداخت کمتر از صد پاوند صاحب بلیت زمینهای اصلی شدهاند یا چندین هزارنفری که هر روز با پرداخت ۱۲ پاوند صاحب جواز ورود به ورزشگاه و تماشای تنیس در زمینهای غیراصلی شده اند.
در این رستورانها همه جور غذا، چینی، هندی، ایتالیائی، پیتزا، هات داگ، ساندویچ و مشروبات الکلی با قیمت تقریبا مناسب در دسترس است.
البته توت فرنگی و خامه، و شامپاین برای پولدارها، که جای خود را دارد.
تصمیم من به غذاخوردن در یکی از این جاهای نسبتا ارزان بود اما وقتی به داخل محوطه رفتم دیدم چنان مسابقه شکمی در جریان است و مردم بدون توجه به بازی تنیسی که در اطرافشان جریان دارد، مشغول خوردن هستند که صفهای طولانی هفتاد هشتاد نفره در جلوی هرکدام از محلهای غذاخوری تشکیل شده و دست کم باید یک ساعتی در انتظار ماند.
با این وضع اگر صبر میکردم نه تنیس راجر فدرر را میدیدم که حریف بدبختش هرباتی را لوله کرد و نه بازی سرنا ویلیامز را که او هم تقریبا آسان برد و نه میتوانستم سر فرصت این یاوهها را بنویسم.
تصمیم کبری و صحنه عبرت آمیز
صحنه ای عبرت آمیز برای هر خبرنگار گرسنه
برخلاف میلم تصمیم گرفتم به رستوران خبرنگاران برگردم و دست به جیب شوم.
اما در راه بازگشت منظرهای را دیدم که فهمیدم چندان هم بدشانس نیستم.
دیدم که در گوشهای چرثقیل عظیمی را هوا کرده اند یعنی بصورت عمودی درآورده اند و در نوکش یک فیلمبردار بدبخت تلویزیون بی بی سی را نشاندهاند.
این فلک زده باید آنجا بنشیند تا مثلا هر یک ساعت یکبار که تلویزیون میخواهد تصویری هوائی از ورزشگاه یا دورنمائی از نزدیک شدن ابرها را برای چند ثانیه نشان دهد از دوربین او استفاده شود.
بالا و پائین رفتن از این وسیله هم بقدری مشکل است که جز برای کارهای ضروری ممکن نیست.
امیدوارم که آنقدر بیرحم نباشند که یک نفر را تمام روز در آنجا نگه دارند و حداقل هر چند ساعت فیلمبردار بدشانس را تغییر دهند.
در هرصورت با دیدن این چرثقیل زشت و فیلمبردار نوک آن به وضع خودم امیدوار شدم که اگر نمیتوانم غذای ارزان یا مجانی بخورم، حداقل جای مناسبی برای نشستن دارم و در هوا آویزان نیستم!